خاطره هر جا که میری به یاد من باش
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳  کلمات کلیدی:

هر کتابی رو که باز میکنم اول میرم سراغ اول یا آخرش . اون جایی که یه چیزی باید نوشته شده باشه ، از کسی که اونو بهت هدیه داده .یکی گفته آی زمونه .. چقدر نامردی .. . یکی گفته بهترینها رو برای داداش گلم آرزو میکنم . هر کی یه چی گفته . دفتر شعرمو باز میکنم . یهو یه تیکه کاغذ از وسطش میافته زمین . برش میدارم . مال تبریک تولده چند سال پیشه که روش نوشته ساده بگم بی تکلف بی ریا بهترین آرزوهای دلم برای تو . میرم تو چند سال پیش . اون موقع که سرمای هوا بدجوری اذیت میکرد و از دانشگاه داشتم میاومدم خونه . اصلا فکرشم نمیتونستم بکنم که پشت درخت کی میتونه وایساده باشه .  زیر لب یه یادش بخیر میگم و کتاب شعرو میبندم و کاغذ کوچولویی که عکس یه خرسولک کوچولو هم روشه رو آروم میزارم میونش .

میرم آشپز خونه یه آبی بخورم . بالای کابینت ها یه فضای خالی هست که جمع و جوره . یه جا شمعی به شکل فک کنم خرگوش اون بالا خودنمایی میکنه . یاد اون روزی میافتم که یه هفته مونده بود به عید و هممون به خاطر دوستی دور هم جمع شده بودیم . به هر کدوم از ما خاطره ای داد . آره . یه خاطره که هیچ وقت از یادم نمیره و همیشه جلو چشام بندری میزنه . میزنم توو شیکم یخچال و هر چی که هست رو میگیرم به دستم برم بخورم . ماشعیر لیمویی رو هم بر میدارم و میارم بیرون . لعنت به این روز مسخره کردن . هر چی میبینم یاد یکی میافتم . یاد تموم ماشعیر های رنگ و وارنگی که توو خونه شما خوردیم به خیر . همیشه هم توو یخچالتون بود . حالا هم یاد همون روزا میافتم . زودی سر و ته همه چیزو هم میارم و بقیه نوشیدنی ها رو میچپونم توی یخچال . عجب روزی بود وقتی داشتی از اینکه با ستاره بودی و باهاش هم به هم زدی میگفتی . از اولش تا اخرش . ولی مرده شور اون گفتنت رو ببرن که ... . از خوردن فارغ شدم . میرم میشینم پای کامپیوتر و شروع میکنم روز خودمو ساختن . عکس های باغ ، عکس های تولد فیا ، عکس فارغ التحصیلی فلان و فلان . خاطره ها عین یه تیکه تاپاله گاو روی صورتم خودشونو میکشن . طرح میزنن . رنگم میکنن . کامپیوترو بدون اینکه شات داون کنم با پا خاموش میکنم . سیم برقم میکشم بیرون که حداقل دیگه امروز رو روشن نشه ! شلوارمو میپوشم  با اون پیرهنی که از قشم خریده بودم . باز یاد قشم میافتم . یاد روزایی که تنها بودم و تنهاییمو یه جوری پر میکردم . و با حالا که مقایسش میکنم میگم صد رحمت به همون روزای تنهایی !

راه همیشگیم رو در پیش میگیرم . میرم یه راست سراغ پارک اردکانی . جایی که از بدو تولد هم توش خاطره دارم . حتی موقعی که توو شیکم مادرم بودمم هم این پارک رو دیدم ! از بستنی خوردن های بچه گی . از اون روزایی که بابا بزرگم ما رو میاورد اینجا و برامون بلال میخرید . همون بلالایی که هر دفعه حتی اسمش به گوشم میخوره یاد توئه الاغ میافتم ، آره ! از همون بلالا میخرید و میبردمون سرسره سواری . از تمام زندگیم دیگه اینجا خاطره دارم . از همون روزی که با بچه های مدرسه میاومدیم اینجا و هر دفعه یکی رو توش کله پا میکردیم . از اون موقع هایی که تازه دوران بلوغ رو پشت سر گذاشته بودم و شر و شور از سر و تهم میریخت بیرون . زمانهایی رو که سنگ صبور بودم . وقتی که همش دنبال گوش دادن بودم و شدم گوش . وقتی شنیدم ام اس گرفته . وقتی شنیدم دیگه امیدی نیست . وقتی شنیدم قبول شده . وقتی شنیدم داره کم کم فراموش میکنه . وقتی شنیدم که دیگه دلش با ما نیست . وقتی فهمیدم بازم با یکی دیگه بهم زده و دوباره دختره سر کارش گذاشه وقتی که شنیدم اون دیگه منو دوست نداره یا بهتر بگم اصلا دوست نداشته ! وقتی شنیدم که دو بار خودکشی کرده و جای تیغی که رو دستش بود رو بهم نشون داد . وقتی فهمیدم که برای خرج درمونش مادرش مجبور شده که طلاهاشو بفروشه . وقتی فهمیدم .... . هر کدوم از این فهمیدن ها مال یکی بود . خیلی بیشتر میفهمیدم و خیلی بیشتر عذاب میکشیدم و میکشم . روی این عذاب های که با قدم زدن توو این پارک برام تداعی میشه همیشه یه دونه سیگا روشن میکنم و میشینم کنار اون حوض بزرگ و قشنگش که از ساعت 7 تا نه و نیم همیشه روشنه .  اولین آهنگی که میزنم بصورت اتفاقی پخش بشه شد خزان استاد بنانه !

چه شبی شده امشب . کلی دارم حال میکنم . تازه جالبی کار اینجاست که ماه هم توی آسمونه . یاد خواهری میافتم که هیچ وقت نداشتم . یاد اینکه دیگه نیست . دیگه هم نمیبینمش . سرمو میندازم پائین رو سنگ فرش رو نگاه میکنم . خدا رو شرک هیچ خاطره ای از این یه مدلشو ندارم جز شکسته شدن سر خودم توو دوران کودکی رو همین سنگ فرش پارک ! آهنگ تموم میشه . بلند میشم راه میافتم یه کم پیاده روی میکنم . توو پارک ادمای مختلف میان و میرن و من تووخودم غرقم . وقتی به خودم میام میبینم رسیدم جیگرکی پاسگاه کن! یه قلیوون اونم تکی مثل ساندویچ بدون سس میمونه . هر کاری کنی اصلا بهت حال نمیده . جاده امام زاده داوود رو نگاه میکنم . اصلا حالشم ندارم که بخوام فکر کنم یه زمانی کش تنبونمون در میرفت میزدیم میرفتیم اونجا و نسیم کوهسار . کریم . چقدر تولد رفتیم اونجا . چقدر به بهانه دیدن همدیگه خودمون وقف اونجا کردیم ! حتی یادته یه زمانی نشستیم مقدار پولی رو که برای خرید توو اونجا خرج کرده بودیم حساب کردیم و قرار شد من پستش کنم که متاسفانه گم شد ؟ مقدر دودش رو هم حساب کردیم که چقدر هوا رو آلوده میکنه . اون موقع هنوز توو انقلاب بودین . بی خیال قلیون میشم و میرم سراغ جیگر و خوئک و خوش گوشت . 18 تا که نه ولی از هر کدوم یه سیخ میخورم و راه میافتم طرف خونه .

از الان دارم فکر میکنم که چه قالبی برای بلاگم بزارم . فردا باید قالبم عوض شه و اینم آخرین پست با اون قالب مسخره بود .